من محسن محمدزاده، پاکبان و فرزند یک پاکبان بازنشسته با مدرک دکتری به شغلم افتخار می کنم
نقشه: هر روز پیش از این که خورشید طلوع کند، پاکبان ها در خیابان مشغول کارند؛ با همان لباس نارنجی و آبی که برایشان نشان افتخار است. محسن محمدزاده اصل هم یکی از همین پاکبان هاست. او ۱۷ سال قبل، در زمستان ۸۷، وقتی با تحقیر پیمانکار درباره ی لباس کارش رو به رو شد، تصمیم گرفت مسیر زندگی اش را تغییر دهد.
به گزارش نقشه به نقل از خبر آنلاین روزنامه ایران نوشت: محسن آن زمان حتی دیپلم هم نداشت، اما امروز دانشجوی دکترای مدیریت منابع انسانی است. داستان او، داستان شکستن کلیشه هاست؛ جوانی که ثابت کرد هیچ شغلی مانع رسیدن به آرزوها نیست، اگر اراده ای پولادین پشت آن باشد.
محسن محمدزاده اصل، جوان متولد سال ۱۳۶۴ و ساکن کرج، هنوز آن روز را با تمام جزئیات به خاطر دارد. او می گوید: «مسیر تحصیلی من از دانشگاه شروع نشد، با یک اتفاق تلخ در محیط کار شروع شد. سال ۸۷ بود، یکروز سرد زمستانی که لباس کار مناسب به ما نداده بودند و من با لباس شخصی کار می کردم، یکی از نیروهای پیمانکاری با لحنی نامناسب به من اظهار داشت: «اگر سردت هست، برو خانه و کار نکن!» همین جمله او به من تلنگر زد که سبب شد بفهمم باید خودم را تغییر دهم. هرچند شاید آن شخص از نظر مقررات اداری در رابطه با لباس کار حق داشت، اما شیوه بیانش سبب شد مسیر زندگی ام عوض شود. من بعدها حتی از او تشکر کردم، چون سبب شد تحصیل را باردیگر آغاز کنم، دیپلم بگیرم و تا همین حالا که دانشجوی دکترای مدیریت هستم تحصیل را ادامه دهم. رشته مدیریت منابع انسانی را انتخاب کردم، چون فهمیدم پشت همه مسایل سازمانی، انسان قرار دارد و به باور من نیروی انسانی بزرگ ترین سرمایه هر سازمان است و من این مساله را نه فقط در کتاب ها، که با گوشت و پوست در محیط کاری ام تجربه کرده ام.»
او می گوید: «در سالیان کودکی و نوجوانی، وقتی از من می پرسیدند در آینده می خواهی چه کاره شوی، بدون معطلی می گفتم، استاد دانشگاه. آن روزها نمی دانستم رسیدن به این آرزو از چه مسیری می گذرد؛ مسیری که از کار پاکبانی شروع می شود و با ادامه تحصیل، من را تا مقطع دکتری می رساند. در نوجوانی که آرزوی استاد دانشگاه شدن داشتم، تصورش را هم نمی کردم که مسیر رسیدن به این آرزویم، از خیابان ها و لباس کار پاکبانی بگذرد؛ مسیری که انگار از نقطه صفر آغاز شد و با کار و تحصیل همزمان، پله پله طی شد.» او توضیح می دهد: «امروز که به گذشته نگاه می کنم، می بینم آرزوی نوجوانی ام شکل حقیقی تری پیدا کرده است. همه هدفم اینست که دانشم را فقط برای گرفتن مدرک به کار نگیرم و بتوانم از آن برای حل مسایل سازمان ها و جامعه استفاده کنم.»
میراث پدری
پاکبانی برای محسن، فقط انتخابی فردی نبوده؛ پدرش هم سال ها در همین شغل کار کرده و با بازنشستگی از آن، بخشی از مسیر خانوادگی را برای پسرش به جا گذاشته است. محسن می گوید: «آنچه بیشتر از عنوان شغلی پدرم در من اثر گذاشت، نگاه او به کار و خدمت و نان حلال بود. پدرم همیشه بر کمک به دیگران و این که بتوانم منشاء اثر باشم تاکید می کرد. از او یاد گرفتم ارزش آدم ها را نباید فقط با عنوان شغلی یا میزان درآمدشان سنجید. اگر کاری را درست انجام دهم و از طریق آن به دیگران خدمت کنم، آن کار پرارزش است. این نگاه در سالیان کار و تحصیل همیشه همراهم است؛ برای همین پاکبانی را صرفا وسیله ای برای تامین معاش نمی دانم. پاکبانی برای من فقط یک شغل نیست؛ هویت کاری و زندگی من است.»
او می گوید: «من حین کار هم زمان در ذهنم به مفاهیم پیچیده مدیریت منابع انسانی یا نظریه های مدیریت شهری فکر می کنم، برای من این دو دنیا کاملا مکمل یکدیگر هستند. این یعنی من مدیریت منابع انسانی را فقط از پشت میز یاد نگرفته ام. من در رابطه با این مساله مطالعه می کنم، اما خودم هم یکی از همان نیروهای انسانی هستم که در سازمان فعالیت می کند. با مسائلی مثل محیط کار، انگیزه، امنیت شغلی، عدالت سازمانی و رابطه مدیر و کارمند، از نزدیک دست وپنجه نرم می کنم. گاهی یک مفهوم مدیریتی که در کتاب می خوانم، در محیط حقیقی کار، معنای متفاوتی پیدا می کند.»
محسن با اعتقاد به این که دانش آکادمیک بدون لمس حقیقت های زندگی کارگری، ناقص است، می گوید: «اگر مدیریت منابع انسانی بخواهد واقعا اثربخش باشد، باید بتواند میان دانش آکادمیک و تجربه زیسته کارکنان، ارتباطی مستقیم برقرار کند؛ چیزی که من اهتمام می کنم در پژوهش هایم به آن برسم.»
پاکبانی، سرمایه اجتماعی و حرفه ای من است
برای محسن، پوشیدن لباس پاکبانی فقط ادامه مسیرکاری پدرش نیست؛ وی در سالیان اول، بدون تحصیلات دانشگاهی و به واسطه فضای خانوادگی وارد این شغل شد، اما امروز نگاهی کاملا متفاوت به آن دارد. محسن در این زمینه توضیح می دهد: «از این که سابقه پاکبانی دارم و هنوز هم در این کار مشغول هستم، به هیچ عنوان احساس شرمندگی نمی کنم. اتفاقاً فکر می کنم این تجربه، بخشی از سرمایه اجتماعی و حرفه ای من است. یادگیری کار از کف سازمان و دیدن حقیقت های میدانی، نعمتی است که هر کسی در راه پیشرفت سازمانی تجربه نمی نماید. گاهی وقت ها که پسرم دوست دارد با من سر کار بیاید، او را به محل کار می برم. می خواهم محیط را ببیند و به شکل مستقیم با زحمات شبانه روزی پاکبانان و سبزبانان ارتباط برقرار کند.» به قول محسن، پاکبانی مثل هر شغل دیگری مانند دو روی یک سکه است؛ یک رویش سختی ها و روی دیگرش، لذتی است که فقط خود شاغل آنرا درک می کند. او در این زمینه می گوید: «پاکبانی از بیرون امکان دارد یک کار ساده به نظر برسد، اما در حقیقت، هم از نظر جسمی و هم روانی، فشار زیادی دارد. ما بامداد های خیلی زود، در سرما یا گرمای طاقت فرسا، مدام درگیر کار فیزیکی هستیم، اما این بخشی از ماجراست؛ مشکل اصلی، خود سختی کار پاکبانی نیست؛ نگاهی است که بر ما تحمیل می شود. در حقیقت مشکل پاکبان ها، خود شغل شان نیست، مسأله اینست که متاسفانه گاهی شأن انسانی فرد را با عنوان شغلی اش اشتباه می گیریم. این نگاه تقلیل گرایانه، نه تنها به افراد، بلکه به کل سیستم لطمه می زند. یک سازمان یا جامعه موفق، جایی است که بتواند میان عنوان شغلی، تخصص، مسئولیت و کرامت انسانی، تفکیک قائل شود. جامعه برای حرکت بسمت جلو، به همه تخصص ها نیاز دارد؛ به پاکبان، پرستار، کارمند، استاد دانشگاه، آتش نشان و مدیر. هرکدام از اینها نقش های متفاوتی دارند، اما این تفاوت در نقش، هیچ گاه نباید به معنای تفاوت در کرامت انسانی باشد. اینها دو مقوله جدا از هم هستند که در جامعه باید به درستی به آنها پرداخته شود؛ نه این که یکی را فدای دیگری نماییم.» او در رابطه با شیرینی های شغلش می گوید: «ما اتفاقات و لحظات شیرینی را در حین کار داریم که همه این سختی ها را در نظرمان کمرنگ می کند. چند ساعت بعد از آغاز کار، وقتی می بینم خیابان تمیز شده و فضا تغییر کرده، حس می کنم بخشی از کیفیت زندگی روزمره مردم را بهتر کرده ام؛ این تأثیر مستقیم و مثبت بر زیبایی شهر، حس بی نظیری برایم دارد.»
محسن در رابطه با این که چگونه میان سنگینی کار فیزیکی در بامداد های زود و تمرکز ذهنی برای پژوهش و نوشتن تعادل برقرار می کند، می گوید: «واقعیت اینست که هماهنگی کارها اصلاً کار آسانی نیست. من بخش زیادی از روز را در محیط کار سپری می کنم و پس از آن باید برای مطالعه و نوشتن انرژی بگذارم. اما در این راه، بیشتر از مدیریت زمان، یاد گرفتم که مدیریت انرژی داشته باشم. چون ساعات روز از نظر کیفیت ذهنی برای انسان یکسان نیست، زمان هایی را که تمرکز ذهنی بالاتری دارم به مطالعه و نوشتن اختصاص می دهم. اما باید این را هم بگویم؛ من در زندگی همسری دارم که پابه پایم در این راه آمده و از خواسته های خودش گذشته است. اگر حمایت همسرم نبود، ادامه دادن این مسیر برایم خیلی سخت می شد. با وجود تمام مشکلات مالی که داشتیم و داریم، او همیشه تحصیل مرا در اولویت قرار می داد. خیلی از نیازهای خودش را نادیده می گرفت و هزینه ای را که شاید حق او بود، صرف تحصیل من می کرد. من بخشی از این موفقیت را متعلق به او می دانم که همیشه در کنارم و یاورم بوده است.» در دورانی که برای خیلی ها مقاله، کتاب و مدرک دکتری، صرفا نردبانی برای ارتقاء رتبه، رسیدن به کرسی هیات علمی یا ساختن رزومه ای برای مهاجرت است، انگیزه درونی این پاکبان از جنس دیگری است. او پژوهش را نه ابزاری برای فرار از حقیقت، بلکه پلی برای اصلاح آن می داند. محسن می گوید: «برای من پژوهش فقط وسیله ای برای مدرک گرفتن یا صرفا ارتقاء شغلی نیست؛ من می خواهم بخشی از تجربه هایی را که سال ها در محیط کار با گوشت و پوستم لمس کرده و با آنها زندگی کرده ام، به زبان علمی ترجمه کنم. اگر یک پژوهش بتواند موجب شود مدیری تصمیم بهتری برای نیروهایش بگیرد، اگر یک مقاله نگاه سازمان ها را نسبت به کارکنان تغییر دهد، یا حتی اگر یک ایده علمی بتواند شرایط کاری حتی یک نیروی انسانی را ذره ای بهتر و انسانی تر کند، رسالتم را انجام داده ام.»
او هدف غائی و انگیزه درونی تمام این شب بیداری ها و جست وجوهای علمی اش را در یک جمله خلاصه می کند و می گوید: «می خواهم صدای تجربه کارگران و کارکنان سازمان را به زبان علم و مدیریت به گوش جامعه و تصمیم گیران برسانم.»
23302
منبع: نقشه
این مطلب Go Map را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط در نقشه
نظرات بینندگان نقشه در مورد این مطلب